میخوام بدونی حاضرم واسه داشتنت چه چیزا بدم
ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست
گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت... اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت. اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند. گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد، مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور... و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند... رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ... و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی... برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند. برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو. شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت برو، فقط برو...... جملههایت را بفهمد بفهمد کـــہ درد داری بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران... برای بوسیدنش... هميشه بايد کسی باشد هميشه... آرامم ولی آرامش ندارم هنوز... از فردا می ترسم... نمی دانم فردا که از خواب بیدار می شوم کافرم یا که مسلمانم. دست خدا خسته می شود اما دست نمی کشد، ناخدایی نمی کند. اما
این بار راهش را آموخته ام، می خواهم دوباره بیدار نشوم تا کمتر خواب
باشم، می خواهم این بار همیشه از همین امروز کمتر بخوابم تا بیدار بمانم اگر به خانهی من آمدی برایم مداد بیاور من یک انسانم
هر کی تا یکی رو میخواد لباشو به هم میدوزن
ای خدا خبر نداری عاشقا تنهای تنهان
قطره قطره اشک خون میریزن
قربونت برم خدایا عاشقا دارن میسوزن
هرکی تا یکی رو میخواد لباشو به هم میدوزن
ای خدا خبر نداری عاشقا تنهای تنهان
قطره قطره اشک خون میریزن
خدا دلگیر نشو از من ته نامردی دنیات
فقط اینو ازت میخوام خلاصم کن از این دنیات
خدا دلگیر نشو از من ته نامردی دنیات
بیا حرفامو باور کن دیگه خستم از این دنیات
ای خدا کی از تو خواسته منو به دنیا بیاری
نمی شد با یه بهونه من یکی رو جا بذاری
اون که رفته دیگه رفته دیگه من چیزی نمیخوام
نمیخوام توی این دنیا بمونم
قربونت برم خدایا عاشقا دارن میسوزن
هرکی تا یکی رو میخواد لباشو بهم میدوزن
ای خدا خبر نداری عاشقا تنهای تنهان
قطره قطره اشک خون میریزن دقایق و ثانیه ها دارن تند تند می گذرن و باز هم خبری از تو نیست .امسال هم بدون تو گذشت با تلخی و پر از غصه و اندوه و با یاد تو و انتظاری بس طولانی و بی پایان.سال نو داره نزدیک می شه و ثانیه ها دارند از پی هم می گذرند و من می ترسم می ترسم از اینکه سال آینده هم تو نباشی .... چه قدر دلم می خواست امسال کنار تو سال نو را جشن بگیرم تنها می توانم ازبین این همه فاصله بگویم : پروانه ی من! عیدت مبارک............. ---------------------------------------------------------------------سال
نو را به همگی تبریک می گم و برای همه تون آرزوی موفقیت می کنم امیدوارم
سال جدید سال خیلی خوبی براتون باشه پر از شادی و بدون هیچ غصه ای. آرزومند سبزترین آرزوها... عیدت مبارک نازنین دوست دارم فقط همین شعری که خیلی دوستش دارم و باهاش خو گرفتم خیلی قشنگه: صـبـر سنگ : روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کُشت باز زندانبان خود بودم آن منٍ دیوانه ی عاصی در درونم هایهو می کرد مشت بر دیوارها می کوفت روزنی را جستجو می کرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شــبســـتانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم، نمی دانی ........ ........ ........ ........ ........ روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟ بگذرم گر از سر پیمان می کُشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی « دوستت دارم » ؟!! دلم خونه دلم خونه خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي گاهی آرزو می کنم کاش میشد لحظه را نگاه داشت؛ مثلا این دقیقه ی آخر قبل از رفتنت، و ما هی به ساعت نگاه کنیم و تو لبخند بزنی که هنوز وقت هست،حرف بزن... گاهی آرزو می کنم که کاش میشد در لحظه ی آخر قبل جدایی بی هراس از افسر و مامور و مردم زمان آنجا می ایستاد... در لحظه ای که لبانم طعم لبانت را می گرفت... کاش میشد.... لبخند می زنی،می گویی: هنوز وقت هست،باز بگو... همه دوستام کنارمن وای که چه حس خووووووووووووبی......
آســـــــــــــــــــــمان ها دلـــــــــگـــیــــــــــــرنــد
وقتـــــــــــــــــی زیـــــــــــــر هــــــمــــــــیـــــــن آســــــــمانـــــــــی و مــــــن حتـــــــــی ســــــایـــــــــــه اتــــــــــــــــ را حــــــــــس نـــــــــــمی کنـــــــــم شـــــــــــاید خــــــــــورشــــــــــید مـــــــن دیــــــــگر نـــــــــــــــمی تـــــــابـــد محتاج رستاخيز چشمانت ، در برزخي بين دو ديدارم
آدم از تلخی این تجربه ها میفهمد راه را بر همه چیز وهمه کس باید بست
سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم
فریادی .............. تحمل کردن قشنگه دوباره
برگشتم سر خونه اول ، تازه داشتم بوی بهارو حس می کردم ، تازه داشتم از
خودم بیرون می اومدم ، تازه داشتیم به هم عادت می کردیم ، اما دوباره ،...
لعنت به این زندگی ، می
خواستم دیگه این جوری ننویسم اما می بینی که نمی شه ، تازه داشتم فراموش
می کردم ، اما ، ... کاش نمی رفتم ، کاش حرف نمی زدم ، کاش کور بودم ، کاش
زمان بر می گشت ، حالا باور کردم که این نفرت نیست ، باید قبول می کردم ،
صدای پای تنهائی رو حالا دیگه خوب میشناسم ، اما همه در اشتباه بودند ، اما
نه شاید من اشتباه می کنم ، شاید این شمع لعنتی هم خودشو برای پروانه آب
می کنه تا پروانه این جوری بالهاش نسوزه ، چه لحظه های خوبی بود ، اما تموم
شد ، چه زود گذشت... ، فریدون فروغی راست میگه : غم تنهائی اسیرت می کنه تا به خوای بجنبی پیرت می کنه
حتي فكرشم نكردم كه مبادا بگه يك روزي ممكنه يك روز نباشم توي گريه هات بسوزي باورم نمي شه امروز از چشاي تو مي افتم حس ميكردم كه ميدوني باچشام چيا ميگفتم تو كه از نبض نفس هام دل ديونم رو ديدي نگو عاشقم نبودي نگو كه ازم بريدي نگو عشقي كه ميگفتي شده نفرت توي سينت اين مرام عاشقا نيست كاش صدامو ميشنيدي بزاز دست هاتو بگيرم من براي آخرين بار توو همين روزا ميميرم تو دوباره هاتو بشمار تويي كه ميگفتي بي من ميموني بي كسو بي يار دروغات چه دلنشينن عشق من خدا نگه دار
ز جدا شدن نوشتی. رو تن زخمی هر برگ
دلت را به جایی بسپار که معشوقت آنجاست قدر این لحظات را بدان، امیدوار باش به هر کجا که رویاهایت پر می کشند و یقین بدان که ترا ناکام نمی گذارند آن لحظه که خورشید می دمد بیدار می شوی و او را خمیازه کشان می بینی در پستی و بلندیهای زندگی او تا لحظه آخر با تو خواهد ماند، دلت را به جایی بسپار که معشوقت آنجاست آه که چها خواهی کرد اگر آرزوهایت برآورده شود خانه ای زیبا با پرده های سبز اطلسی خواهم ساخت چقدر زیبا خواهد شد دوست داشتنی ترین خانه دنیا، و ترانه عاشقانه سر خواهم داد به یاد و خاطره ات، عاشقانه ترین ترانه دنیا و آن را بر هر کوی و برزن خواهم نوشت، فقط و فقط برای تو و تا ابد ترا در آغوش خواهم فشرد آن لحظه که غمگین و اندوهگینی آنقدر در خود غرقی که راه به جایی نمی بری رفتنش را باور کن گیتارت را بردار و برایش ترانه ای بسرای بگو چه گریه ها که نکردی آن لحظه که اشک ریزان از خواب پریدی و پنداشتی او مرده است و دردمندانه، آنگاه که صدای نفسهایش را شنیدی او را در آغوش فشردی و دوباره گریه سردادی دلت را به جایی بسپار که معشوقت آنجاست آه که چه ها خواهی کرد اگر آرزوهایت برآورده شود در خانه زیبایم با آن پرده های سبز اطلسی فرزندانم، دوست داشتنی ترین بچه های دنیا زندگی خواهند کرد و حتی اگر دل آسمان بگیرد، دل ما شاد خواهد بود چرا که عاشقیم و عاشقانه ترین عشق دنیا از آن ماست و من آن را بر بال باد خواهم نوشت، فقط برای تو و تا ابد تو را در آغوش خواهم فشرد.
مـــــن
عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم
اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد
ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاســــت مــــن عــــشق را از
درخــــت آمــــوختــــه ام ... يکبار براي هميشه بخشيدمت. وقتي تو را بخشيدم ، پريان زيباي بهشت گره از دستهاي مشت کرده من باز کردند. خدا مرا در آغوش خود محکم فشرد و باز رنگهاي آسمان من سپيد و آبي شدند. وقتي
بخشيدمت لحظه هايي که در حسرت يک انتقام ايستاده بودند ، دوباره آغاز به
دويدن کردند و خونم را از سياهي حسرت ضربه زدن به تو به زلالي شفاف عشق گلگوندند. وقتي تو را بخشيدم
، جرياني از پيروزي و خوشبختي را ديدم که شتابان بسوي من گسيل شده اند و
از سوي من نياز به هيچ حرکت ديگري نبود جز يک لبخند خوش آمدگويي به لذتهايي
که بر در خانه من مهمان شدند، زيرا من بزرگترين گام را قبلا برداشته بودم ؛
من تو را بخشيده بودم. وقتي تو را بخشيدم ، چشمهايم که از حسرت و نفرت به تو بسته بودند و هرچه تلاش براي گشودنشان ميکردم بي نتيجه ميماند ، به آساني گشوده شدند. بخشيدمت ! چون دوســـت داشتن من بزرگتر از دروغ بزرگ تو بود... مي خواهم هميشه با تو باشم ، حتي اگر بي وفا بشوي ، حتي اگر دوستم نداشته باشي ... حتي اگر بد باشي ، حتي اگر بد باشي هيچ وقت تنهايت نمي گذارم ... ببین آرامشم اگر بخواهی روزی هزار بار این را می گویم * نه من تو را تنها میگذارم و نه تو مرا اینگونه مرواریدهای چشمت را جاری مکن *که هیچگاه تنهایت نمی گذارم به فکر نازک دل من هم باش آرامشم بدان که تو را درک می کنم و همیشه به پای تمام سختیها می ایستم بدان که تمام لحظه های مرا تسخیر کرده ای و همیشه برای آرامش تو تلاش می کنم بدان که تمام من از توست و همیشه برای تو خواهم بود بدان که تمام لحظه های من با تو پیوند خورده اند و همیشه و هر زمان کنار توأم زندگی من گاهی اوقات احساس پوچی می کنم احساس خلأ می کنم و فکر می کنم که اگر در هر لحظه ای که می خواهم تو در کنارم بودی چه میشد؟ آرزوی من اینست
که دو روز طولانی آرزوی من اینست آرزوی من اینست آرزوی من اینست آرزوی من اینست تو برای من تنها
بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان دوری از من اما چه نزدیك دلهایمان تو و من دوریم اما دستانت در دستان من است از فرسنگهای دور در آغوشت می كشم و بوسه بر لبانت می زنم دوریم اما دلهایمان نزدیك است با عشق چشمان فریباینت آشكار می سازد برایم صداقت
ترا حس زیبایی است در من وقتی خنده های شیرین ات از دور به گوش می رسد شیطنتی كه در آن نهفته است مرا می كشاند به شیطنهای آبی
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
خسته ام از حجم سنگین نفس خسته ام از ابر و باران و حصار از طلوع و از غروب این دیار خسته ام از دیدن هر منظره از طبیعت در درون پنجره خسته ام از رفت و آمد های دور از کویر و دشت و صحرا و عبور خسته ام از خستگی و سادگی خسته ام از عشق و از دلدادگی وقت وداع چه زود رسيد وقت وداع سپردمت دست خدا حالا يه آرزو شده موندن کنارت بي وفا پشت سرت نگاه نکن نذار که خورد شم تو چشات ديدني نيست شکستنم فداي اون ناز نگات بعدتو من تموم مي شم مثل يه شمع تودست باد قربون خدا برم آخه تورو به من بداد شبی ياد دارم که چشمم نخفت شنيدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست ترا گريه و سوز و زاری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سيلاب درد فرو می دويدش به رخسار زرد تو بگريزی از پيش يک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بين که از پای تا سر بسوخت... قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر. همان كه گاهي مي شكندگاهي مي گيرد وگاهي مي سوزد گاهي سنگ مي شودو سخت و سياه و گاهي هم ز دست مي رود... با اين دل است كه عاشق مي شويم با همین دل ایت که نفرین میکنیم وگاهی وقت ها هم کینه میورزیم اما قلب ديگري هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم اما این قلب درسینه جا نمیشود... وبه جای اینکه بتپد...می وزد و میبارد و میگردد و میتابد سیاه و سنگ هم نمیشود...از دست هم نمیرود... این همان قلبی است که وقتی تو نفرین میکنی او دعا میکند... وقتی تو بیزاری عشق میورزد...تومیرنجی او میبخشد...وآدمها بخاطر همین دوست داشتنی اند به خطرقلب دیگرشان...قلبی که از وجودش بی خبرند....
از هیاهوی واژه ها خسته ام...من سکوتم را در اوراق سپیدی ها آموخته ام...آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟...همیشه در خلوت خود مرگ را مجسم دیده ام...آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست؟...تاچشم گشودم از چشم زندگی افتادم...امشب زیر نور واژه ها خواهم نشست و نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفتو هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت: پایان زندگی...
شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه....؟؟؟خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه... مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده...؟! بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره ... خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله... خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟! خیلی سخته ادم احساس کنه خدا انو از بنده هایش جدا کرده ... خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا ... پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه.... ؟!


هَـميشه بـآيد کسـی باشد
تا بُغضهايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد
بـآيد کسی باشد
کـــہ وقتي صدایت لرزید بفهمد
کـــہ اگر سکوت کردی، بفهمد...
کسی بـآشد
کـــہ اگر بهانهگيـر شدی بفهمد
کسی بـآشد
کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردی برای رفتـن و نبودن
بفهمد به توجّهش احتيآج داری
کـــہ زندگی درد دارد
برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است

خودم
را دیگر باور ندارم. از اعتماد به نفسم که بعضی وقت ها می گویم نکند هرز
شده می ترسم، می گویم نکند اینجا آخر خط است، می گویم نکند دیگر تیک تیک
روزهای خدا نتپد توی دلم، آرام بگیرد و من اما بلرزم از پوچ شدنم.
اما باز وقتی از پس حرف ها و ترس هایم بیدار می شوم نمی ترسم، انگار نفسم را دودستی تقدیم شیطان کرده ام.
تازه بعضی وقت ها که گناه می کنم و همان لحظه نگاه می کنم به خودم بدم می آید از خودم اما ادامه می دهم کارم را، از خود بد آمدنم را.بعضی وقت ها که بالای سرم را به امیدی نگاه می کنم می گویم کجاست آن خدایی که زمین را رام کرده برای من؟
کجاست او که قدرتش گوش همه جا را پر کرده اما مانده در رام کردن کوچکی مثل من؟
اما وقتی خوب نگاه می کنم به آسمان دست خدا را می بینم که دراز شده به سوی دستان من تا شاید چنگ زنم حبل الله
را اما دست خودم را نمی بینم، انگار من جانباز در راه شیطانم، برای پیروزی
شیطان از خود گذشته ام، جانبازی کرده ام، از خودم برای شیطان مایه گذاشته
ام، چه ها که نکرده ام.
بعضی
وقت ها حتی دستش را درازتر می کند، انقدر بلند که توی دلم تلنگرش را که
دارد می لرزد احساس می کنم، حب خودم را توی نگاه خدا می بینم آن وقت ها، می
گویم این خدا چقدر الله اکبر است.
خیلی شرمنده اش می
شوم، کمی رامش می شوم، آرام می شوم آرام می خوابم اما وقتی باز بیدار می
شوم بد بیدار می شوم، یعنی آن آرامش قبل از خواب را احساس نمی کنم، باز
دوست شیطان می شوم و دستش را می فشرم، خدا را فراموش می کنم، نمی بینمش.
مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مدادپاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش ... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود، میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزم!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که ...... به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند، به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
بودن و مال تو نبودن
دردش بیشـتــــره...

که حتی نمی تونم گریه کنم اشک بریزم
حواست هست؟!
بی تو این لحظه های تنهاییمو چه جوری پر کنم؟!
حواست هست؟!
چيزي
به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...
خيالت راحت باشد
آرام چشمهايت را ببند
يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است
يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا
تنها تو را باور دارد ...
چيزي
به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...
خيالت راحت باشد
آرام چشمهايت را ببند
يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است
يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا
تنها تو را باور دارد ...

آرزویم کوچک است و کم حرف...
هیچ نمی خواهم جز "تو"


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از تو دیگه این دلم مونده همیشه رو زمین
عیدت مبارک مهربون جات خیلی اینجا خالیه
تو نیستی اما عطر تو همیشه این حوالیه
عیدت مبارک سال نو باشه مبارک چشات
تو عکس تو بو سه ی من می شینه این بار تو نگات
بدون عزیزم که دلم عشقت فریاد می زنه
امشب میخواد به یاد تو اشکاشو هاشور بزنه
عیدت مبارک نازنین تنها تو تو قلب منی
تو این هجوم بی تپش مرحم زخمهای تنی
عیدت مبارک سال نو باشه پر از عشق واسه تو
الهی هر جا که باشی خدا باشه پناه تو
همیشگی ترین من الهی صد ساله بشی


![]()
![]()
![]()
می پرسند که چرا دوستت دارم؟سوال بیخودی است!!!باید می پرسیدند که چرا نفس میکشم؟![]()

از این غربت از این دوری
از این تنهایی ظالم
دارم دغ میکنم ای وای
دارم میشم یه دیوونه
تو این غربت که حتی آه
دوای غصه هایم نیست
چرا از من چنین دوری
خدای آرزوها کیست؟
چرا باز غم چرا باز غم
چرا هر روز تنهایی
چرا نمیرسم به تو
دارم دغ میکنم ای وای
چرا اشکام نمیشه کم؟
میان این همه شادی
کمی هم قسمت ما نیست
چرا با من نمی خندی
خدای آرزوها کیست؟
دلم گرفته دلم گرفته
ندارم طاقت این لحظه ها رو
که هر لحظه برام بی تو عذابه
دارم دغ میکنم ای وای
کجاست عشقم؟ چرا رفته؟
به هر لحظه به هر روز و به هر هفته
که در آن عشق پاکم نیست
کنم نفرین به آن لحظه
خدای آرزوها کیست؟؟؟


دارن دور سرم میچرخن
بسه دیگه ساکت شید
تحملشون رو ندارم
یه دفعه بلند میشم
می گم کار دارم باید برم
میرم بیرون
حوصله خونه رو ندارم
یه تاکسی مستقیم.........
وقتی میرسم می رم طرف دریا
جفتش راه میرم
اینجا رو دوست دارم
هیچکس کاری بهت نداره
فقط ارامش{البته اگه مزاحمت نشن}
از صدای بوق و اهنگ ماشین ها هم راحتی
جفت آب میشینم
پاهامو میذارم توش
کاش می شد در کنارت
عاشق و دیوانه بودن
با دل مست و خرابت
همدل و هم خانه بودن
کاش می شد در خیالم
خواب رو رویای تو دیدن
در دل مست بودن
چشم زیبای تو دیدن
کاش می شد از نگاهت
پل به دنیای دلت زد
مست چشمان تو بودو
بوسه ناغلفت زد


من از زمين و آسمان و عشق ، غير از خدا تنها تو را دارم
قلبت به رنگ بكر آرامش ، لبخند تو آهنگ خوشبختي
از آسمان آبي عشقت ،من قطره قطره شعر مي بارم
زيبايي تو باغ آلوچه ، شادابي ات بوي نم كوچه
من با تمام ثروت قلبم ، ناز نگاهت را خريدارم
اختر شناسي شد دل من تا ، ديد آسمان تيره ي مويت
صدها ستاره در شب مويت ، بايد كه وصف تازه بشمارم
شد سكه كار و بار طبعم تا ، پيكر تراش شعرهايت شد
حالا زبان وصف تو كارم ،زيبايي روي تو ابزارم
...................................................
در وصف زیبایی لبهایت ناچار باید نقطه بگذارم

که به زیبایی آیینه نباید دل بست
ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم
خوابهای که ندیدم به حقیقت پیوست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم دربدری بود همین هست که هست
در دلم هرچه در وپنجره دیدم بستم 
امشب دوباره تو را گم کرده ام
میان آشفته بازار افکار مبهمم
توی کوچه های بی عبور پاییزی
دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را
منتظر نشسته ام...
و دیگر هیچ!

اگه قرار باشه یه روزی به تو برسم
انتظار آسونه
اگر قرار باشه دوباره تو رو ببینم
زندگی شیرینه
اگه قرار باشه دستاتو تو دستام بگیرم
مشکلات حل میشه
اگه قرار باشه روزی به پات بمیرم
اشکهام به لبخند تبدیل میشه
اگه یه بار ببوسمت
و لبخندهام دوباره به اشک
فقط اگه ببینم خیال رفتن داری
اما بدون دوستت دارم
از پشت این همه فاصله
از پشت این همه حرف
دوستت دارم تا بی نهایت عشقم


فریاد نزن ای عاشق

گریه کردم ونوشتم:نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن، میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی:هم قفس خدا نگه دار 



درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم

انتخابی است که کردیم برای خودمان
این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند
خودمانآیینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم
دو مسافر همه در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان
دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

خسته ام از حبس دیوار و قفس


با این دل است که دعا میکنیم


دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه...
نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه ...
نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...
تک وتنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه ...
اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...
خیری از اسمون هم ندیده
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم.
بگویم که خیلی برایم عزیزی ، برایم بهترینی.
دلم تنگ است و تو نیستی ، باید با این دلتنگی بسازم و بسوزم.
دلم تنگ است برای راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به آن چشمهای زیبایت.
فاصله بین من و تو غوغا می کند و این قلب را دلتنگتر می کند.
کاش در کنارم بودی ، خیلی دلم گرفته است.
وقتی دلم تنگ می شود در گوشه ای مینشینم و به یاد آن لحظه که در کنارمی اشک میریزم.
کاش همیشه در کنارم بودی و حتی یک لحظه نیز از من دور نمیشدی.
این دل بدجور بهانه تو را میگیرد ، نمی دانم چگونه با این دل بهانه گیرم بسازم!
لحظه ای که همیشه برایم زیباترین لحظه زندگی ام بوده است.
چه زیباست وقتی در کنارمی و چه رویاییست وقتی که در کنارت نشسته ام و با تو راز این قلب عاشقم را می گویم.
چه زیباست وقتی نگاه به آن چشمان پر مهرت میکنم و قطره های اشک آن زمان که
از من دور بودی را از روی گونه های مهربانت پاک میکنم ، دستانت را میگیرم و
تو را نوازش میکنم ، تو نیز این قلب بهانه گیر را سرزنش میکنی.کاش همه
لحظه های زندگی ام با بودنت اینچنین رویایی بود.
باید بسوزیم ، بسازیم ، تا بهم برسیم! می ترسم از سرنوشت و میترسم از این راه دور.
دلم برایت تنگ است ای عزیز راه دورم.هر چه دارم از تو دارم ، هر چه میگویم از تو میگویم.
گهگاهی که حرفهای عاشقانه مینویسم ، برای تو مینویسم.می نویسم از دلتنگی هایم ، از این فاصله.
با همه سختی هایش با این دوری می سازم ، عزیزم تو نیز آرام باش ، به آن
لحظه بیندیش که به هم میرسیم و همدیگر را در کنار هم میبینم ، بیندیش به آن
لحظه که همین دوری خیلی زیباست.
این دلتنگی ها شیرین است زیرا روزی به پایان می رسد و ما برای همیشه در کنار هم خواهیم بود. دلم تنگ است برایت عزیزم .
| MisS-A |


